| |
| پنجشنبه 17 مرداد 1387 |
| بهشت در امتداد خط قرمز |
چه نشستهام اینجا، خمیده در پیله تنهایی. امروز انگاری این تکه از محله سری پتالینگ از جهان جدا شده، شده بهشتی برای من! از این درختان سرسبز گرفته تا شیروانی آجری رنگ خانه های روبرو بگیر و برو تا منتهی الیه سمت راست بهشت، فروشگاه کارفور و استادیوم بوکیت جلیل. باران هم که می بارد، به همان قشنگی که باید ببارد. چه دوست دارم من الان اینجا را و چه کم کم تنهایی دارد عجین می شود با مغز و گوشت و پوست و استخوانم! چه بیست و پنج سالگی که منتظرش بودم قشنگ شروع شد، با همان بیست و یک شاخه رُز قرمز و آغوش گرم مایا تا کارتی با امضاء همگی، از رستوران علی بابا با کباب قفقازی ایرانی تا ساعت نایکی و داغی بوسه روی گونه هایم و طعم شیرین کیک سخاوتمندانه اتان. باور کن مرا اگر بگویم اوضاع جور دیگر است رفیق بعد از خط مرزی یک ربع قرن از زندگی! اصلاً همه چیز از همان قدم اول شروع می شود که تو اولین گامت را از خط قرمز به این طرف می گذاری و برای بیست و پنجمین بار متولد می شوی... چه حس متفاوتی دارم ... شاید وقتش باشد که خطر کنم، برایت بگویم حالا من تو را از بَرَم... باور می کنی! قول بده که خواهی آمد اما هرگز نیا اگر بیایی همه چیز خراب میشود دیگر نمیتوانم اینگونه با اشتیاق به دریا و جاده خیره شوم من خو کرده ام به این انتظار به این پرسه زدن ها در اسکله و ایستگاه اگر بیایی من چشم به راه چه کسی بمانم؟
«رسول یونان»
پ.ن: ردپایت هنوز روی شن های ساحلیِ نوشته هایم به چشم می خورد، تقصیر من نیست. اینها را گذاشته ام پای عمق خاطره هایم با تو چه در روزهایی با آفتابی آن چنان که قصد سفر می کردی و چه در روزی بارانی اینچنین، که من هم آهنگ رفتن نواختم ! |
|
| |
| دوشنبه 14 مرداد 1387 |
| مرداد ... فصل ِ من! |
هیچ چیز نمیتواند حقطلبیام را فرو بریزد، مگر اینکه خدا را در کوه تور ببینم و او به من بگوید که همه چیز شوخی و مسخره بوده است، ول کن، سخت نگیر. بعدش میدانم به چه قیمتی و کجا خودم را بفروشم! "عباس معروفی"
*پ.ن: بیست و پنج سالگی چیز کمی نیست! / ۱۲مرداد |
|
| |
| جمعه 11 مرداد 1387 |
| Last moment of July |
You will find as you look back upon your life that the moments that stand out, the moments when you have really lived, are the moments when you have done things in the spirit of Love
To little Prince: when you were a little child in last day of July. The ones who build these moments for me signature : Sama
|
|
| |
| شنبه 29 تیر 1387 |
| دلتنگیهایم برای تو ... برای خنداندنت. |
نشستهام اینجا تا برایت بنویسم، برای تو که به نقطهای برای معرفیت قانع هستی. خواستم بگویم مهم نیست که نخواستی بشناسمت، اما بگذار برایت از دلتنگیهایم بگویم تا بخندی و بدانی چهقدر دلتنگیهایم خنده دار است. دلتنگی هایم برای آدمهایی که دوستشان دارم بماند برای خودم، که زندگی در شرایط دیگر دلتنگ میکندت گاهی برای یک چای عصرگاهی، برای بوی نان، برای طعم لیمویی عطر مادر. شاید دلتنگ برای یک کفگیر برنج ایرانی که در کوچه را که باز میکنی، شامهات را نوازش کند. گاهی هم خواب دلتنگیها را میبینم. خواب کوچهامان، رویایی از باغ کوچک پدری، دلتنگی برای درخت مصنوعی نقرهای اتوبان مدرس، دلتنگ برای یک لیوان دوغ! شاید هر کس دیگری که از تاریکی بترسد بفهمد که وقتی از خواب میپری، وقتی همه جا تاریک است و تنهایی، چقدر دلتنگی تا عمق استخوانهایت نفوذ میکند و چهقدر هم خنده دار است... من الان دلتنگ نوشتنم برایت، حق مطلب را نمیتوانم ادا کنم، ببخش. چند وقتی است نوشتنم راضیام نمیکند، مثل همین زندگی که اصلاً از خودم راضیام نکرده. اما خوب گفتی. متنفر باش، تنفر از واژه هایی است که من به آن بدهکارم. شاید اولین چیزی که به یادم آمد دعواهای گاه به گاه با خواهرم بود که میگفت ازت متنفرم سما، متنفر! اما این تنفر، شیرینی هست که هنوز در پایان ایمیلها برای هم مینویسیم. شاید تو اولین نفری هستی که این لغت را در قلبم نشاندی. دلیل نوشتنم هم همین بود، حرف از دلت است انگاری. گفتم بگذار ببینی که دلتنگیهایم چهقدر خنده دار است، و بخندی و بدانی من حتی آن نقطهای هم که تو خودت را با آن معرفی کردی نیستم. اصلاً هیچی نیستم. تنفر از من مرا به این واژه بدهکار کرده. عظمت این واژه از پوچی من خیلی زیاد است. ساده بگویم، حسی که نوشتی از سرم زیاد است. بگذار کمی صمیمتر شوم و برایت بگویم که من دلتنگم که ببینم رفیقم چش شده که هیچ خبری ازش نیست. دلتنگ میشوم برای پل قشنگ بین ابروانش! من از رفیقم، دلتنگم برای دستانش که هیچگاه ناخن های بلندی نداشت برای خراشیدن. دلتنگم برای کفشهایش که از بالای پل عابر پیاده اتوبان حقانی، از جایی که من میایستادم فقط و فقط کفشهایش با متانت گامهایش معلوم بود. دلتنگی ِ در آغوش کشیدنش بماند برای خودم. بگذار برایت بگویم من دلتنگ آن نوشتههای توی کتاب معارف پیش دانشگاهیام... دلتنگ دلم را دار خواهم زد، دلتنگ یک شعر... باورت میشود! دلتنگ برای دید زدن کتابها از پشت ویترین دانشور، دلتنگ میدان انقلاب. گاهی دم غروب دلتنگ میشوم برای هوای خفه کننده پارکینگ مرکز خرید تندیس در شب ولنتاین. دلتنگ برای یک پیراشکی، یا حتی انار. دلتنگ برای باغچهای که نیلوفر داشت با بک درخت زردآلو که تابستانها شاهد گل کوچیک بازی کردنمان بود. دلتنگ برای لباسهایی با لکههای سبز بخاطر شپش درخت زردآلو... شاید دلِ تنگی برای شپشها! تو بخند که مطمئنم هیچگاه به دلتنگیهای کسی نخندیدم اما خوشحال میشوم کسی به دلتنگیهایم بخندد و از حس قشنگی که برای دست به قلم بردن به من انتقال دادی، حتی با اینکه نوشتهام حق مطلب را ادا نمیکند، ممنونم.
سما - جولای ۲۰۰۸
|
|
| |
| سه شنبه 18 تیر 1387 |
| طاقت |
خمیازه میکشم اما چیزی از حجم کسل کننده این روزها که روی دلم باقیست کم نمیشود. پر از کسالتم و بی هیچ توجهی خودم را بیشتر خسته می کنم تا مجالی برای فکر کردن و بیخوابی نباشد... نمیشود من در این واپسین روزهای تیرماه هشتاد و هفت بازنشستگی پیش از موعد بگیرم؟ باور کن که خیلی خستهام... اصلا به قول رضا قاسمی چرا همش از مسیرهای کج !!! باور کن بچهتر از آن بودم که فکر میکردم، خیلی بچهتر از آنی که بتوانم مسیر کجم را تشخیص دهم. ببخش که پراکنده مینویسم. دل پریشانیم را گواه میدهد... حالا هم دلتنگی آزارم میدهد. شده ام یک بام و دو هوا. حالا هم که راهی برای برگشت نیست حتما ادامه میدهم، از روی تخس بازی و لجبازی و قد گری و یا هر چیز دیگری هم که حساب کنم، موفق میشوم ... اما هر کسی هم نداند خودم می دانم که این لحظات چه نکبتبار گذشته. باید همان اول میفهمیدم اینهمه دوری را طاقت من نیست، همان روز که توی ایمیگریشن مهر ریجکت زدند، همان شبی که صدای گریه مرد چینی را وادار به خواندن ترانه کرد، همان شب که تو زنگ زدی و گفتی چشمهایت را باز کن، برو باز بپرس ، ضرر ندارد که ... همه این گواهیها را ندیده گرفتم ... تا اینجا این مسیر کج به نیمه رسیده رفیق... اما هی از خودم می پرسم چه سود؟ حالا که مادر اینجا نیست، حریم امن خانه نیست، چای داغ بعداز ظهر نیست، تو هم که دیگر نیستی، گیرم آسمان همان رنگ باشد و من هم من باشم باز سودش چیست!؟ ... سخت میشود رفیق... خیلی سخت شده گذران این روزهای خاکستری!
پ.ن : صیاد
|
|
| |
| شنبه 8 تیر 1387 |
| می گما ... |
نوشتنم نمیاد، گفتم یه حالُ احوالی بپرسم. مامان خوبن ؟ بابا خوبن ؟
|
|
| |
| پنجشنبه 30 خرداد 1387 |
| ای شب به سحر برده ... |
|
با من صنما دل یک دله کنمجنون شدهام از بهر خداسی پاره به کف در چله شدیای مطرب دل زان نغمه خوشای موسی ِ جان چوپان شدهای
|
|
گر سر ننهم آنگه گله کنزان زلف خوشت یک سلسله کنسی پاره منم ترک چله کناین مغز مرا پرمشغله کنبر طورُ برآ ترک گله کن
|
مولوی با صدای استاد شجریان |
|
| |
| چهارشنبه 15 خرداد 1387 |
| ز جانم برده طاقت |
کاش مجالی بود که دلتنگیهایم را در گوشَت زمزمه میکردم...
|
|
| |
| جمعه 3 خرداد 1387 |
| صدای جُغد میآید از این ویرانه خانه |
پول را به سمت صندوق، نه به دخترک صندوقداری که مبهوت پسرک چینی و کارت اعتباریاش شده و خندهکنان در حال گپ زدن است، که به دست پیرزنی میدهد که انگار خندهء چروکیدهای که لبانش را فرا گرفته عمیق تر از نگاه تیز چشمان مشکی و پر سوالش است. نگاهی میکند و همانطور که بسته سیگارش را از پیرزن میگیرد میگوید نمیفهمم چمه، توی یه خلسه فرو رفتم... و من هیچ نمیگویم، نمیگویم که میفهمم و اینها. خداحافظی میکنیم. دلم نمیخواهد به خانه بروم اما چارهای نیست. امتحانات تمام شد... این هفته با تمام سختیها و شب زنده داریها و اضطرابهایش تمام شد. و حالا، نه شادم و نه غمگین. انگاری دیگر هدفی نیست. بعد از امتحان کلی خوشحال بودم اما یک دفعه انگاری حجم تعطیلات بیهدفم چون آواری روی سرم ریخت. چه راست گفتی، من هم در خَلسهام... فکر میکردم قبلترها چهقدر آرزو داشتم که درست همین زمان تعطیلات باشد و بیمعطلی بیایم ایران اما الان هرچند هنوز هم شوق کوچکی برای بازگشتنم دارم، بیخیال میشوم. تازه دارم میفهمم یا باید پُر طاقت باشی برای بیسامانی و یا جایی باید تعلقی داشته باشی برای رنگ زدن به روزهای این چنینی... حالا تکلیف چیست با یک طاقت تاق شده بی هیچ تعلقی که رنگی به این روزها بپاشد؟!
|
|
| |
| چهارشنبه 1 خرداد 1387 |
| چراغی در پیش رو |
زندگی کُند میشود گاهی، جاده پیچی میخورد و سر از جایی در میآوری که کورهراه مانند است. یعنی نه اینکه راهی نباشدها، هست، اما جلو رفتن و تصمیم گرفتن سخت میشود، پُر از فکر و خیال و باید و نباید... اعتراف میکنم گاهی در اینگونه مواقع سهل انگاری کردهام. یعنی باری به هر جهت رفتم جلو تا ببینم به کجا ختم میشود. امشب نیامدم که فقط بنویسم، آمدهام تجربه ام را اینجا به اشتراک بگذارم، شاید هم ثبتش کنم به جهت ماندگاری. همانطور که امروز من از تجربه دیگری استفاده بردم ... میشائو، زن چینی که سی و اندی ساله است. من کمتر از یکسالی را در خانهاش زندگی میکردم و او مرا خوب میشناسد. امشب فهمیدم آدمها گاهی ورای دین و ملیت و زبان، چه شبیه یکدیگر هستند... آمدم بگویم میشود آدمهایی را برای مشورت انتخاب کرد شاید به ظاهر در همه چیز متفاوت، اما قدرت درک و فهم آن شرایط را دارند. حال یا به جهت سن و سال و تجربه است و یا هرچی... گاه که مستأصل میشوی، گویی شاد هم هستی، اما حتی اگر اندکی تردید داری، بهتر است مشورت کنی. شاید نه مستقیم بروی و کمک بخواهی، کافی است ذره ای اشاره کنی. اگر طرفت را درست انتخاب کرده باشی، حتماً چندتا تجربه اینگونهای دارد و سریعاً افقهای وسیعی را جلوی دیدت هویدا میکند که ممکن است در عرض دقایقی کوتاه، تصمیم بگیری. چه بهتر که خوب بشناسدت. گاهی ممکن است در خلال صحبتها یادت بیفتد کی هستی و چه توقعاتی از تو دارند و مهمتر اینکه چه از خودت میخواستی که اگر ذرهای غافل شوی چه خواهد شد... زمان در گذر است و فرصت کم. وقتی برای آزمون و خطا نیست. اعتماد به راههای رفته و معلوم الحال بهترین گزینه برای حفظ زمان و چیزهای دیگری است که با لحظهای غفلت باید تأسف از دست دادنشان را به بهای هیچ تا همیشه یدک بکشی. امشب فهمیدم مشورت با آدم اهلش چراغی است که در کوره راه در دست داری...
|
|